*[ باید دربدر امام زمان(عج) بود!! ]*
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آید؟
گفتم: دنبال گلی می گردم. میشناسیاش؟؟؟
گفت: كدامین گل تو را اینچنین بیتب و تاب كرده است؟
گفتم: به دنبال زیباترینم.
گفت: گل سرخ را میگویی؟
گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.
گفت: به عطر كدامین گل شبیه است؟
گفتم: خوشتر از آن بوی دیگری نمیشناسم.
گفت: از یاس میگویی؟
گفتم: سپیدتر از آن نیز نمیدانم.
گفت: در كدامین گلستان میروید؟
گفتم: در گلستانی كه از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمیروید.
به ناگاه دیدم پروانه، مستانه بیقرار شده است.
بیتابتر از من ناآرامی میكند ....
از این گل و آن بوته، سراغش را میجوید ....
گفت: اسمش چیست كه اینگونه از آدمیان دل برده است؟؟؟
گفتم به زیبایی نامش ندیدم... گل نرگس را میگویم. میشناسیاش؟؟؟
به ناگاه دیدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.
بالهایش به روشنی شمع میدرخشید.
گویی شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.
توان رفتن نداشت ...
به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد ....
آری....
او گل نرگس را یافته بود. شرارههای وجودش خبر از آن گل زیبا میداد ....
اینك دوباره من ماندم و این نام آشنا و غریب ....
در صحراهای غربت, تا آدینهای دیگر, به انتظار نشستهام،
تا شاید به همراه پروانهای, به دیار آشنایت قدم گذارم ....

برچسبها:



